سرود كوهستان: مطلبی كه در ادامه می خوانید اواسط خرداد ماه گذشته ، پیش از آغاز بازی های جام جهانی فوتبال از سوی نگارنده ی آن برای انتشار در یكی از خبرگزاری ها و یا مطبوعات كشور در اختیار من قرار گرفت . آن ایام همه ی رسانه ها در تب فوتبال می سوختند! و دست اندركاران بخش های ورزشی مطبوعات و خبرگزاری ها مجالی برای گوش كردن به درخواستی خارج از جهان فوتبال نداشتند. جام جهانی پایان یافت . چند هفته ای صرف خارج شدن از فضای تب آلود بازی های آن دوره شد . و دو ماه بعد از آن هم صرف توضیح و قانع كردن اهمیت موضوع این یادداشت گذشت . بیشترین زمان را آنجا از دست دادم كه مطلب را هر یك از مسئولان ورزشی دو هفته ای نگاه داشته و پاسخ مثبت یا منفی نمی دادند! تمام تلاش ها در حال نتیجه دادن بود كه روزنامه ای كثیر الانتشار كه قول همكاری داده بود تلخی محاق توقیف را تجربه كرد . گیج توقیف بودم كه انتشار خبر بركناری رییس فدراسیون وقت آب پاكی را در دستان رسانه های ورزشی قرار داد تا بر دست من بریزند و بگویند كه : انتشار این مطلب لگد به مرده است! و نمی توانیم در عالم اخلاق اجازه ی نشرش را به خود بدهیم!! ذهی رویای جوانمردی! انتشار مصاحبه ی جناب رضا زارعی از سوی خبرگزاری فارس تمام قصور عدم انتشار این مطلب را متوجه ی شخص من كرد و نویسنده ی آن اینك حق دارد كه در باطن و ظاهر گلایه داشته باشد كه چرا چنین فرصتی را از او گرفتم.
این را نوشتم از باب توضیح مطلب و شهادت كه این نوشته در خرداد ماه آماده ی انتشار بود و عدم انتشار آن نتیجه ی تدبیر و پیگیری ضعیف من است.
تاکید بر این موضوع که مسئولیت محتوای این یادداشت با نویسنده ی آن است را ضروری نمیدانستم . اما در این بازار مکاره ی کوه نوردی اجبار بر اصرار آن خالی از لطف نیست. ضمن آینکه سرود کوهستان آمادگی انتشار دیدگاه های همه ی کوه نوردان صاحب نظر را با رعایت حرمت شخصی افراد را دارد.
فرشید فاریابی
اشاره: دو تن از اعضاء تیم كوه نوردی بانوان ایرانی قبل از ظهر روزسه شنبه مورخ9/3/1385 به عنوان نخستین بانوان مسلمان كوه نورد بر فراز بلند ترین نقطه ی كره ی خاك قدم گذاشتند. زنان ایرانی پس از این صعود جواز حضوردر جشن سی سالگی باشگاه زنان فاتح اِوِرِست را كسب كردند.اما این صعود از ابتدا پُر حاشیه بود.
تاكید بر دخالت دادن مسائل غیر ورزشی در ورزش از ابتدای شكل گیری تیم هرچند كه در جامعه ی ما نقدی جدی به دنبال نداشت و بعد از صعود موفق تیم در میان تبلیغات پر سر و صدای داخلی محو شد اما مراحل انتخاب، آمادگی و اعزام، تركیب تیم اصلی صعود و اتفاقات پیش آمده در جریان صعود- بویژه حادثه ای كه برای لیلا بهرامی یكی از كوه نوردان زن شاخص سال های اخیر- پیش آمد، شایعه ی صعود بدون مجور پزشك تیم به قله ی اِوِرِست علی رغم اطلاع از ممنوعیت ها و مجازات های این كار و ادعاهای مطرح شده در باب ترك مسئولیت پزشكی به خاطر دست یافتن به افتخار صعود!كم كم زمزمه های جامعه ی كوه نوردی را به انتقادات جدی در رابطه با این صعود تبدیل كرد.
فدراسیون كوه نوردی كه بعد از حادثه ی سقوط و مرگ محمد اوراز در راه قله ی گاشربروم-1 به هیچ نقد منتشره در مطبوعات و مجامع علمی پاسخی قانع كننده نداد در قبال رخ داد های صعود بانوان به قله ی اِوِرست نیز سكوت اختیار كرده است.
لیلا بهرامی مربی درجه 2 كوه نوردی كشور و دارای مدرك كارشناسی ارشد تربیت بدنی است. به اعتقاد بسیاری از كارشناسان او از بالاترین شانس برای صعود به قله برخوردار بود. بهرامی در این صعود پیش از حركت نهایی به سوی قله با حادثه ای مواجه شد. اینك سلامتی او را می توان به یك معجزه تشبیه كرد. او یك سال تمام سكوت مطلق اختیار كرد. اما در روز های نخستین سالروز این صعود وقایع و خاطرات آن روزها را منتشر كرد. برگزاری جام جهانی فوتبال فرصت مناسبی به دست نداد تا در همان ایام و به مناسبت سالروز صعود این مطالب منتشر شوند. اینك گزارشی مستند به قلم لیلا بهرامی كه سرپرست گروه زنان در این صعود بود را می خوانیم.
**********************************************************
پس از گذشت یك سال از صعود تیم بانوان ایرانی به قله ی اورست به دلایل متفاوتی از صحبت كردن و نوشتن در خصوص هر آنچه در آنجا برایم اتفاق افتاد خودداری كردم، یكی از مهمترین دلایل،شرایط جسمی خودم بود كه تمایلی نداشتم به آن مسائل فكر كنم و علیرغم تذكرات دوستان از مكتوب كردن آنها هم گذشتم. همیشه معتقدم كه گذشته ها برای عبرت و تجربه است بهمین دلیل سعی كردم با غرق شدن در گذشته ها،فرصت آینده را از دست ندهم و برای هرچه بهتر كردن شرایط جسمی و روحی ام تلاش كنم، تا اینكه در طی چند باری كه با دوستان صحبت كردم دریافتم سكوت من،فضا را برای سوء استفاده بعضی ها مساعد نموده! البته این موضوع هم از نظر من مهم نیست،زیرا به عقیده من هركس تاوان كار خود را خواهد گرفت. ولی آنچه برایم حائز اهمیت است افرادی هستند كه شاید آنچه من تجربه كردم، تجربه آ ینده ایشان باشد و چه خوبست كه آگاهانه قدم در این راه گذارند و برداشتی بهینه داشته باشند.در ادامه مرحله نهایی صعودكه نهایتاً منجر به صعود تیم شد را نقل می كنم، باشد كه در آینده درسی باشد برای نوآموزان.
روز چهارشنبه ساعت 3:30 بامداد از خواب بیدار وسایل لازم را برداشته و از چادر خارج شدم. قرار بود تیم آقایان نیم ساعت از ما زودتر حركت كنند، آنها بعد از خوردن صبحانه و پوشیدن صندلی آماده حركت شدند و ساعت 4:30 كمپ اصلی را به سمت كمپ 1 ترك گفتند. تیم ما هم ساعت 5 برای حركت آماده شد و به سمت(
پس از استقرار در كمپ ،قبل از رفتن ما به چادر غذا خوری، آقای قیچی ساز برایمان چای آورد وكمی بعد از آن همگی برای صرف ناهار به چادر غذا خوری رفتیم.
باید اشاره كنم كه در طی مدت 12 روز فقط سه مرتبه در كمپ 2 سوپ داشتیم به طوری كه گمان كرده بودم تعدادسوپ های تدارك دیده شده محدود است، ولی روزی كه از كمپ 3 برگشتم متوجه شدم تقریباٌ نزدیك به 20 پاكت سوپ در آشپزخانه داریم و هنوز هم نمی دانم چرا در ارتفاع از خوردن سوپ محروم بودیم؟! به هر حال ناهار كه پلو و خورشت بود صرف شد و برای استراحت به چادر ها رفتیم، با توجه به شرایط بد جوی حاكم در منطقه و فرصت اندك باقی مانده برای صعود همگی نگران بودیم . شب هم برنامه روز بعد استراحت در كمپ 2 اعلام شد. شام و چای را خوردیم و به چادرها رفتیم همه به نوعی نگران بودند و در انتظار كوچكترین فرصت برای صعود.
صبح روز بعد تقرباً ساعت 9 بود كه صبحانه خوردیم و همگی مشغول استراحت و آماده شدن برای صعود بودیم. معمولاً ساعت 13 بعد از ظهر ناهار داشتیم ولی آن روز ساعت 14 شد و از ناهار خبری نبود. ترجیح دادم برای دیر شدن وقت ناهار نزد سرپرست صعود نروم چون یك بار بابت نداشتن چای بعد از شام سوال كردم و بعد ها متوجه شدم این موضوع شدیداً كدورت ایشان را به دنبال داشت! ساعت 14 دكتر برای كنترل وضعیت به چادر ما آمد وقتی ساعت ناهار را از او پرسیدم ،تاكید كرد:بچه ها گفته اند امروز ناهار نداشته باشیم! خیلی متعجب شدم چون هیچكس از گروه ما چیزی نپرسیده بود . عصری برای خورد ن چای و بیسكویت به چادر غذا خوری رفتیم و بعد از آن هم برای شام.ضمن اینكه همان موقع از طرف سرپرست تیم برنامه ی فردا صعود به كمپ 3 اعلام شد.
صبح ساعت 6 بیدار شدیم و قراربود آماده باشیم و هر وقت كه گفته شد حركت كنیم؛ بنابراین وسایل صعود را جمع كردیم؛ بعضی در چادر آشپزخانه و برخی هم در چادرهای خود منتظر بودیم. ساعت حدود7:10 دقیقه بود كه تصمیم به صعود گرفته شد. در ابتدا به شكل نا مرتبی قرار گرفته بودیم كه بعد از حدود 15 دقیقه تیم بانوان به سرپرستی آقای چشمه قصابانی و همراهی دكتر گودرزی و قیچی ساز حركت خود را ادامه داد. لازم به ذكر است باری كه آقایان حمل كردند شامل كلیه لوازم مورد نیازشان بود ولی بانوان با كوله های سبك حركت كردند و كیسه خواب ها توسط شرپاها3 حمل شد.
بعد از حدود یك ساعت به ابتدای "لوتسه فیس" رسیدیم ؛تیم آقایان هم آنجا در حال استراحت بود. آقای چشمه قصابانی اظهار داشت منتظر شویم، تیم آقایان بر روی مسیر بروند و بعد از آنها حركت كنیم به همین دلیل تقریباً توقف قابل ملاحظه ای درآنجا داشتیم. بعد از قرار گرفتن آقایان در مسیر و طی تقریباً دو یا سه طول از طناب های ثابت،بر روی مسیر رفتیم . با توجه به شرایط نامناسب هوا ، این آخرین فرصت برای صعود بود. اكثر افراد حاضر در منطقه دیر اقدام به صعود كرده بودند و مسیر تقریباً شلوغ بود.
قسمت دشوار مسیر را حدوداً بعد از 3 ساعت طی كردیم . تیم آقایان مشغول استراحت بودند و ما هم بعد از آنها در جایی مناسب به منظور استراحت توقف كردیم همگی در شرایط مناسبی بسر می بردیم و مشكلی نداشتیم. مجدداً به سمت كمپ3 راه افتادیم و مسیر خود را ادامه دادیم؛ ساعت حوالی ساعت 13:30 بود كه به محل چادر ها رسیدیم ، آقایان در چادرها بودند. طی صحبت قبلی قرار بود 2 چادر در اختیار بانوان قرار گیرد ولی آنجا متوجه شدیم كه یك چادرسه نفره را به بانوان داده اند! ( ما چهار نفر بودیم) این مسئله برای من و دوستانم سوال ایجاد كرد ولی زمان مناسبی برای بحث در ابن باره نبود. تصمیم گرفتیم كلیه وسایل را بیرون گذاشته و صرفاً خودمان با لوازم ضروری درون چادر برویم. لازم به ذكر است در این هنگام آقای قیچی ساز دو عدد نوشابه كه برای خود بالا آورده بودند به ما دادند كه انصافاً از دیدن آنها خیلی خوشحال شدیم چون تقریباً قمقمه ها خالی بود و منتظر پخش كردن لوازم به چادرها بودیم تا برف آب كنیم و آب بخوریم، بدلیل وزش باد زیاد به درون چادر رفتیم .غذا و چراغ خوارك پزی در چادرها تقسیم شده بود. در همین حین صدای فریاد آقای افلاكی به گوش رسید! او بدلیل نداشتن چراغ و تمام شدن آب قمقمه،ناراحت بود. این رخداد هم ناراحت كننده بود.
كمبود چادر و چراغ خوراك پزی از یك سوی و تامین آب از سوی دیگر استرس زا و انرژی بر بود. به هرحال بچه ها اولین سری برفی كه آب كردند به ایشان دادند. همین دقایق بود كه احساس گیجی و سستی كردم .برایم جای تعجب داشت چون تا چند دقیقه قبل كاملاً خوب بودم. زیاد اهمیت ندادم و سعی كردم كمی استراحت كنم كه ناگهان برای اولین بارحالم بهم خورد ! كمی شوكه شدم . حتی حالت ارتفاع زدگی را هم نداشتم چون هیچ گونه سر دردی احساس نمی كردم! حتی همان موقع به فرخنده صادق گفتم كه اگر ارتفاع زده شده و شرایط مشكل ارتفاع را دارم،پس چرا سرم درد نمیكند؟! وقتی جلوی درب چادر قرار میگرفتم خوب بودم و به مجرد اینكه داخل چادر می شدم آن حالت گیجی نمودار می شد. فرخنده صادق گفت: "عیب نداره كمی استراحت كنی خوب میشوی" . تا اینكه مجدداً حالم به هم خورد، این بار از بچه ها خواستم دكتر را صدا كنند. وقتی دكتر آمدبدون اینكه چیزی درباره وضعیت من بپرسد گفت: خوب می گفتید قرص را هم می آوردم! گفتم: ولی سرم درد نمی كند، فقط حالم بهم می خورد! گفت: همون ارتفاع زده شده اید! رفت و قرص را از درب چادر به بچه ها داد كه به من بدهند.تمایلی به خوردن قرص نداشتم چون می دانستم كه اگر قرص بخورم مجدداً حالم بهم می خورد این موضوع را به دوستان گفتم ولی چون دكتر قرص را داده بود، خوردم و به محض خوردن قرص مجدداً حالم بهم خورد! این مسئله مرا ناراحت كرد و گفتم: معلومه اگه چیزی بخورم مجدداً حالم بهم خواهد خورد. به هرحال به دكتر گفتند و او هم یك آمپول دادكه دقیقاً یادم نیست كه كدام یك از خانم ها آمپول را تزریق كرد. بچه ها همچنان مشغول برف آب كردن و پر كردن قمقمه ها وخوردن شام بودند وضعیت دشواری بود باید برای 4 نفر برف آب می شد ضمن اینكه در همانجا هم بچه ها نیاز به مصرف آب داشتند. از طرفی كمبود جا در چادر هم كلافه كننده بود.
جرات نمی كردم چیزی بخورم ؛ حتی سوپی كه با خودم برده بودم را به بچه ها دادم كه درست كنند ولی خودم جرات خوردن آن را نداشتم چون می ترسیدم حالم بدتر شود. بالاخره ساعت حدود 9 شب بودم كه سلماسی به چادر آقای افلاكی و چشمه و قصابان رفت تا ما سه نفره بخوابیم. یك آمپول دگزامتازون هم تزریق كردم كه مشكلی برایم پیش نیاید، دكتر به من اكسیژن هم داد تا شب را با اكسیژن بخوابم ولی دستگاه ایراد داشت! نمی توانستم با آن نفس بكشم. یك بار رفت و ماسك دیگری آورد كه با آن هم همان مشكلی قبلی وجود داشت. دكتر گودرزی گفت: این یك وسیله كمكی است نه اینكه خیلی تاثیر داشته باشد. من هم چیزی نگفتم فقط وقتی رفت،گفتم: نمی توانم با این تنفس معمولی خودم را انجام دهم. خانم لاله كشاورز به من روحیه داد كه ماسك را تحمل كنم. وقتی بچه ها خوابیدند ماسك را كنار زدم و خوابیدم. ساعت 2 نیمه شب بود كه از خواب بیدار شدم،خیلی تشنه بودم . اول كمی ترسیدم كه آب بخورم (بچه ها فلاسكم را برایم آب كرده بودند) میترسیدم باز حالم بهم بخوره! ولی نتوانستم تحمل كنم به خودم گفتم هر چی كه بشود به هر حال من تشنه هستم. بلند شدم یك لیوان با در فلاسك آب خوردم هنوز تشنه بودم ولی كمی صبر كردم كه ببینم وضعیتم چطور می شود مشكلی نداشتم دوباره بلند شدم و همه ی آب فلاسكم را خوردم و تا صبح خوابیدم، صبح از ساعت 5 بیدار بودم بچه ها با هم حرف می زدند تا اینكه حدوداً ساعت6 بود كه از كیسه خواب ها بیرون آمدیم و سایلمان را جمع كردیم. بچه ها برای صعود آماده می شدند ولی من تمایلی نداشتم با آن وضعیت صعود كنم چون از روز قبل چیزی نخورده بودم و این آخرین فرصت برای صعود بود. فرخنده صادق گاز را آماده كرد تا برف آب كند به محض روشن كردن چراغ من حالم بد شد! گفتم: خاموشش كن! اجازه بده من لباس بپوشم و بیرون بروم بعد روشن كن! سریع لباس پوشیدم و بیرون از چادر منتظر ماندم تا آنها برف را آب كنند بعد از خاموش كردن چراغ به داخل چادر رفتم دیگه مطمئن شده بودم كه گاز برایم مشكل ایجاد كرده است. دكتر به چادر ما آمد وگفت: شما با آقای قیچی ساز برمی گردید پائین و بعد قیچی ساز بالا خواهد آمد! گفتم : چرا قیچی ساز؟! گفت: من مسئولیت فنی را قبول نمی كنم. چیزی نگفتم و دكتر رفت. به چادر آقای افلاكی رفتم وسوال كردم: من چطوری بر می گردم ؟ گفتند با یكی از شرپاها . خیالم راحت شد كه برای یكی دیگر از اعضاء تیم مزاحمتی در راه صعود ایجاد نخواهم كرد. به چادر برگشتم تا وسایل را جمع كنم . بچه ها هم مشغول آماده شدن بودند قرار بود ساعت7 حركت كنند. یك جفت جوراب وكلاه طوفانم را در اختیار بچه ها قرار دادم و برای ایشان آرزوی موفقیت داشتم. همه از چادر بیرون آمدیم. بچه ها كپسول های اكسیژن را گرفتند و بطرف مسیر صعود راه افتادند.هنوز مشخص نبود با كدام شرپا باید به پائین برگردم با آقای چشمه قصابانی راحت تر بودیم؛ رفتم و گفتم من حالم خوبه حتی خودم هم می توانم به پائین برگردم. گفت: نه اصلاً این حرف را نزن و اجازه بده با شرپا هماهنگ كنند. قبول كردم و نهایتاً قرار شد پسر صُنم، سرادر تیم، به همراه من به پائین برگردد. تیم حركت خود را به سمت بالا آغاز كرد و من به همراه صُنم منتظر پسرش ماندیم . پس از رسیدن وسایل بالا را به صُنم داد و ما هم آماده شدیم و به سمت پائین راه افتادیم. شرپایی كه همراهم بود زیاد از وضعیت من اطلاعی نداشت؛ چون او از كمپ 2 به كمپ4 می رفت. فقط وقتی به كمپ3 رسید به او گفتند كه باید با من به پائین برگردد. اولین كارگاه می خواست كمكم كند كه خود حمایتم4 را جابجا كنم و به طناب پائین بیندازم .گفتم : خودم میتوانم این كار را بكنم.
آقایان شریفی و رییسی در انتهای كمپ 2 نشسته بودند با دیدن من بسیار تعجب كردند!! شرایط را به ایشان گفتم هر چند كه باور داشتند نباید چیزی از خودم نشان می دادم. من گفتم : از دیروز ظهر هیچ چیزی نخورده ام و ممكن بود برای تیم در طی مسیرمشكل ایجاد كنم و خودم ترجیح دادم كه برگردم . خیلی تشنه ام بود. رئیسی رفت از آخرین كمپی كه كنار ما بود یك قمقمه آب گرفت . با قرص های جوشان مولتی ویتامین طعم آب را عوض كردم و دو-سه لیوان خوردم. حدود دو ساعتی همانجا نشسته بودیم و با تعدادی از نفراتی كه برای صعود تردید داشتند صحبت كردیم. ساعت 12:45 بود كه به سمت كمپ به راه افتادیم . علیرغم اینكه مشكلی نداشتم ولی زحمت كوله ام را كشیدند و تا محل كمپ خودمان آوردند. ساعت 13 دركمپ بودیم. گفتند: ناهار چی می خورید؟ گفتم: چون از دیروز چیزی نخورده ام و چندین بار حالم بهم خورده ترجیح می دهم سوپ بخورم كه سبك است ضمن اینكه آب های از دست رفته جبران می شود. فكر می كردم سوپ نداریم و گفتم خودم سوپ دارم و الان می آورم. شریفی گفت نزدیك به 20 پاكت سوپ اینجاست!! با تعجب گفتم این همه سوپ اینجا بود! و تا حالا ما این قدر كم سوپ داشتیم؟ خیلی ناراحت شدم چون بارها در حسرت سوپ به چادر غذا خوری رفته بودم ولی هر بار پلو و خورشت بود. به هر حال برای من سوپ درست كردند و غذای خودشان را هم گرم كردند وقتی غذا آماده شد نزدیك به 24 ساعت بود كه چیزی نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم،3 كاسه سوپ خوردم و بازهم تمایل به خوردن سوپ داشتم كاسه چهارم را ریختم ولی تقریباً نصف آن را خورده بودم كه مجدداً حالم بهم خورد. كمی ترسیدم. دیگر هیچ نخوردم. یك ساعت بعد كمی نان خشك خوردم و بعد از آن نصف لیوان چای،دیگر حالم بد نشد. به خودم گفتم پس مقدار كم مشكلی ایجاد نمی كند. شب باز هم سوپ داشتم ولی این بار یك كاسه خوردم با نصف لیوان چای، سعی كردم رعایت كنم تا بلكه مشكلم برطرف شود. در همین حین آقای رئیسی از چادر دكتر تیم یك سرم خوراكی آورد. كمی مردد بودیم كه آن را باز كنیم یانه؟چون فقط همین یك سرم را داشتیم و نگران این بودیم مبادا بچه ها كه از بالا می آیند احتیاج پیدا كنند. به هر حال رئیسی سرم را بازكرد و من نصف آن را خوردم و مابقی را نگه داشتم برای صبح.اگر تعداد سرم ها بیشتر بود فكر كنم در آن هنگام بیشترین و موثرترین چیزی بودكه می توانست به من كمك كند تا آب از دست رفته را به بدنم برسانم.
شب را همگی در چادر غذا خوری خوابیدیم، صبح بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه منتظر خبر صعود بودیم ساعت حدود 10:30 بود كه بچه هابه قله رسیده بودند صدای دو نفر از خانم ها را شنیدیم. خیلی خوشحال بودم كه بچه ها صعود كرده بودند. صدای تیم اول را در قله داشتیم و برای تیم دوم دیگر بی سیم را خاموش كردیم تا باطری ها از دست نروند. بعد از ناهار كه باز هم سوپ را ترجیح داده بودم(البته فقط یك كاسه) به چادر خودم رفتم.قرار بود برای عصری منتظر بازگشت بچه ها باشیم تا ساعت 4 در چادر خودم بودم از كاری كه به نتیجه رسیده بود خوشحال بودم و متحیر بودم كه واقعاً چرا این مشكل برایم پیش آمده است؟! به هرحال ساعت 4به چادر غذا خوری رفتم كمی با آقای رئیسی و شریفی صحبت می كردیم. دوستان گله مند از این بودند كه چرا تیم بدین صورت انتخاب شده! من گفتم: مهم تر از همه این است كه صعود انجام شد. خدا كنه بچه ها به سلامت برگردند و مشكلی پیش نیاید. ساعت6 بود كه رئیسی گفت: بچه ها فردا صبح بر می گردند من هم پس از خوردن كمی چای مجدداً به چادر برگشتم و وسایلم را جمع كردم. به مواد غذایی اضافه یی كه به قصد كمپ4 و قله به همراه خودم آورده بودم فكر می كردم و اینكه همه دست نخورده باقی مانده بودند! شب برای صرف شام به چادر غذا خوری رفتم و بعد از شام خوابیدیم تا فردا صبح به پای مسیر به استقبال بچه ها برویم. و بعداز آن اولین لحظه ای را كه به یاد می آورم دیدن عمویم در بیمارستان نپال بود.
آری، بعد از اینكه خوابیدم دیگر هیچ صحنه ای از كسالت و بیماری ام را به یادنمی آورم ظاهراً صبح ساعت 6 بیدار شده بودم و حالم بهم خورده بود رئیسی و شریفی هم بدنبال كسی كه بتواند كمكی كند به كمپ اصلی هم پیغام داده بودند و راه كار خواسته بودند.
دیگر نمیدانم چه گذشت و چطور گذشت. این بود آنچه در آخرین مرحله صعود برایم اتفاق افتاده بود
بعد از آن حدود ظهر اولین نفرات شامل رضوان، دایی جلال و فرخنده به كمپ می رسند چشمان دایی جلال را برف اذیت كرده بوده و به چادر خود می رود. ابتدا رضوان می رسد و وقتی مرا در چادر می بیند وارد چادر غذا خوری می شود و بعد از مدتی فرخنده می رسد می گوید: ابتدا متعجب بودم كه كجایی؟! چرا پیدا نیستی؟ وقتی صدایم می كند می گویند در چادر غذا خوری است و حالش خوب نیست او می گوید: گاهی چشمانت باز بود و ما را می دیدی. ولی من چیزی به خاطر ندارم! پزشكانی كه بالا سر من بودند گفته بودند: بهتر است سریعتر كه به كمپ اصلی منتقل شوم ولی امكان این امر وجو نداشته، بنابراین تصمیم می گیرند مرا در گاما بگ5 بگذارند، یك دكتر انگلیسی و یك دكتر آمریكایی به همراهی یك راهنمای امریكائی به كمك بچه های خودمان مرا در گاما بگ می گذارند. پزشك تیم خودمان ساعت حدود8 شب به كمپ می رسد تقریباً با آخرین نفرات یعنی قیچی ساز و كشاورز كه به دلیل آسیب دیدگی چشم های خانم كشاورز،تمام مسیر تا كمپ اصلی او را همراهی كردند. وقتی پزشك تیم ما به كمپ میرسد اظهار می دارد كه مشكل ایشان( لیلا بهرامی) ناشی از ناراحتی های روحی است و مرا از گاما بگ خارج می كند. فقط با اصرار پزشكان خارجی اتصا ل اكسیژن كمكی را قبول می كند! آن شب را نیز در كمپ 2 می مانم.
باید یادآوری كنم پس از بهبود نسبی مكاتباتی را با پزشكان حاضر در كمپ دو انجام دادم كه آنها به نكات بیان شده اذعان كرده اند و تمام مكتبات موجود است.
صبح روز بعد به كمك شرپاها مرا به پائین منتقل می كنند و طی 4 ساعت به كمپ اصلی منتقل می شوم .در كمپ اصلی دیگر حتی چشمانم را باز نمی كردم . یك روز هم در كمپ اصلی می مانم و روز بعد(فردا)، بعد از اولین هلی كوپتری كه به كمپ اصلی آمده بود برای دومین هلی كوپتر مرا بر روی سكو می برند . پرواز برای تیم كُره انجام شده بود ولی آنها مرا در هلی كوپتر می گذارند و به اعضاء تیم كُره شرایط را توضیح میدهند. نهایتاً خانم صادق به همراه آقایان شعاعی و دكتر گودرزی با من به پائین می آیند كه خانم صادق بنا به گفته خودشان در آخرین لحظه به افراد همراه من ملحق شدند و مرا به بیمارستانی در كاتماندو می برند.آنچه در آخرین روزها در اورست برمن گذشت به شرح فوق بود و آنچه را از زمان بیماری ام به بعد عنوان شد نتیجه صحبتی است كه با دوستان داشته ام. در اینجا ذكر چند نكته را ضروری می دانم:
1- بعد از این حادثه در تاریخ 11/7/84 جلسه ای را به همراه كادر سرپرستی و كمیته پزشكی در فدراسیون داشتیم . قصد من از درخواست این جلسه بررسی فراز نشیب های برنامه بود و پیشگیری از بروز چنین حوادثی در آینده . ولی متاسفانه فضای جلسه به هیچ عنوان مطلوب نبود و احساس كردم آقایان از ترس اینكه من چیزی بگویم شمشیر را از رو بسته و منتظر شنیدن كلامی بودند . من كه شرایط را به خوبی متوجه بودم صرفاً شنوده شدم و همه حرف ها را نزده باقی گذاشتم . جالب است كه در آن نشست سرپرست تیم جناب آقای صادق آقاجانی بزرگترین مسئله را زیاد آب مصرف كردن من اعلام كرد!! و برای من جای بسی تاسف داشت كه چنین حرفی را از ایشان می شنیدم .چون فكر می كردم بر همگان به وضوح روشن است كه مصرف آب در ارتفاع چقدر اهمیت دارد. متاسفانه پزشكان خارجی را بی سواد و پزشك تیم مان را داری ویژگی های خاص شمردند. در حالیكه من فقط می توانم اسم آنها را بگویم و شما خود سابقه دوره های گذارنده شده توسط آنها را می توانید از اینترنت بیابید! حداقل یكی از پزشكان به اندازه سن من سابقه طبابت داشت! برای من جای بسی تعجب داشت كه چرا اینگونه از پرشك تیم تمجید و تقدیر می شد! در این جلسه حتی به جناب دكتر شهبازی كه مسئولیت كمیته ی پزشكی فدراسیون را بر عهده دارند و از اردبیل دعوت كرده بودند هم فرصت حرف زدن داده نشد!!به هرحال بعد از آن تصمیم گرفتم كه دیگر موضوع را فراموش كرده و در جهت هر چه بهتر كردن شرایط جسمی و روحی خود گام بردارم و در صورت لزوم به روش دیگری به انتقال تجارب برنامه بپردازم.
2- در سمینار كمیته پزشكی فدراسیون كه در شمال برگزار شده بود شنیدم كه دكتر گودرزی اظهار داشته: من مجبور بودم تیم را همرا هی كنم و ایشان را به پزشكان در كمپ2 سپردم. اگر این حرف بیان شده باشد، صحت ندارد! چون ایشان به هیچ عنوان با كمپ 2 ارتباطی نداشتند و حتی با رسیدن من به كمپ2 كسی از پزشكان كمپ های دیگر سراغی از من نگرفت . صرفاً بعد از اینكه حالم بد شده بود پزشكان دیگر مطلع شدند. در بی تعهدی و عدم مسئولیت پذیری ایشان هیچگونه شك و تردیدی وجود ندارد بطوریكه در ارتفاع 8500 متر كه چشمان خانم سلماسی ادم شده بود ایشان صعود را انتخاب كرده بودند. براستی یك بار فرصت ازدست رفته در صعود به لوتسه این بار ایشان را وادار كرد كه مسئولین را راضی كنند تا بدون مجوز صعود نمایند و جای تعجب بیشتر اینكه مسئولین چطور حاضر شدند كه تیمی درقد و قواره تیم ملی این كار را انجام دهد و لكه ننگینی را ازخود بجا بگذارد.
3- جناب رضا زارعی در جلسه ای كه در باشگاه دماوند برگزار شد اظهار داشته اند كه پزشكان معده مرا شستشو داده اند!! علیرغم اینكه ایشان در كمپ2 حضور نداشتند و در صعود بسر می بردند چگونه بی اطلاع چنین موضوعی را مطرح كردند؟! پزشكان تیم های دیگر فقط بدلیل موجود نبودن سرم تزریقی با رد كردن لوله از بینی به سمت حلق سعی در رساندن مایعات به بدن من داشته اند چرا كه بی آبی را بزرگترین مشكل من عنوان كردند و سعی داشتند به بدن من مایعات برسانند . آنها بدلیل تمام شدن سرمهای موجود در كمپ 2 اقدام به درست كردن سرم خوراكی كرده و سعی در خوراندن آن به من داشتند كه با ممانعت من از خوردن اقدام به رد كردن لوله و رساندن مایعات به من داشته اند.
4- زمانیكه به كمپ اصلی رسیدیم برای صعود آماده می شدیم سرپرست تیم كلیه خانم ها را به خوردن قرص برای جلوگیری از بوجود آمدن وضعیت های خاص بانوان مجبور كردند و علیرغم توضیحات داده شده مصر بودند كه همگی قرص ها را استفاده كنند! لازم است به استناد یافته های علمی و مقالات موجود توصیه نمایم كه اگر خانم هاقبلا قرصی استفاده می كرده اند، در ارتفاع هم آن را مصرف كنند و گرنه مصرف این قرص ها می تواند مشكل آفرین باشد و آقایان هم به یاد داشته باشند كه از مطرح كردن اوامر اینچنینی خودداری كنند.
5- بسیاری از افراد گمان می برند كه من از شرایطی كه داشتم سوء استفاده كرده و همه چیز را به نفع خودم پیش می بردم در حالی كه من همیشه سعی می كنم كارِ درست را انجام دهم و علیرغم اینكه می شنیدم مشكلاتی در فدراسیون وجود دارد چون به كار خود من مربوط نمی شد، فعالیتم را ادامه دادم. این امر تا حدی بود كه زمانی كه من برای فوق لیسانس اقدام كردم نه انجمن كوهنوردی بانوان به من نامه داد و نه فدراسیون كوهنوردی! بلكه من با حكم قهرمانی صعود به قله ی مراپیك6 و راهنمایی جناب توكلی مسئول روابط عمومی تربیت بدنی دانشگاه آزاد در آن زمان و حمایت های جناب دكتر قدیمی موفق به ثبت نام شدم و هیچ سفارشی در كار نبود. در گرفتن مدرك مربیگری درجه 2 هم صرفاً بدلیل اخذ مدرك كارشناسی ارشد بطور طبیعی این حق را داشتم كه مدرك 2 را بگیرم فقط چون در فدراسیون كار می كردم سریعتر مراحل اداری را خود طی كرد.
6- در خصوص مربیگری تیم سنگنوردی هم فدراسیون بدلیل نداشتن مربی مرا به عنوان سر مربی قرار دادند و من هم با توجه به شرایط جسمی خاص آن دوران كه در حد برگزار كردن كلاس كارآموزی كوهپیمایی هم نبودبا توجه به درخواست فدراسیون و اینكه فكر كردم شاید از نظر روحی به من كمك كند تا خود را پیدا كنم بر اساس شرایطی قبول كردم كه خوشبختانه آنچه عاید من شد به قدری ارزشمند است كه هیچ گاه از كار خود پشیمان نخواهم بود؛ هر چند كه هنوز دریغ از یك تومان حق الزحمه! حتی هنوز هزینه بلیط از كرمان به تهران هم پرداخت نشده است! ضمن اینكه در خصوص تیم هم سعی می كردم با كمك دو مربی تیم (خانم ها یوسفی وكاظمی) وطراحان مسیر نهایت تلاش را برای تیم بكنیم ضمن اینكه پایان نامه كارشناسی ارشدم را هم در زمینه سنگنوردی انجام داده بودم بیگانه با كار نبودم.
خلاصه اینكه در فدراسیون و یا حتی انجمن كوهنوردی بانوان صرفاً بدلیل نیاز ایشان و علاقمندی خودم كار می كردم و نه چیز دیگر. علیرغم اینكه بنظر میرسید در تصمیم گیری ها نقش داشته ام، ولی اینطور نبوده ونزدیك به 95% مواقع از تصمیم گیری ها بیخبر بوده وصرفاً در اجرای كارها نقش داشتم.
در انتها قدردانی و سپاس از سرپرست تیم و اعضاء تیم اورست به دو دلیل بوده است:
كلیه نفرات تیم هر كدام به نحوی در انتقال من به پائین نقش داشته اند و بعضی ها بیشتر زحمت من را در آن موقعیت كشیده اند كه لازمه تقدیر و تشكر داشته است و در خصوص سرپرست تیم همین قدر كه خانم فرخنده صادق را همراه من به شهر فرستادندـ هرچند كه این تصمیم در آخرین لحظه گرفته شد ـ برایم جای تشكر دارد چون شرایط پزشك مربوطه در شهر علیرغم اینكه جناب شعاعی نیز همراه بوده اند غیرقابل توصیف است.
لیلا بهرامی
پی نوشت ها:
2- كرامپون: وسیله ای از آلیاژ فلز كه به زیر كفش های صعود وصل می شود و برای عبور از روی یخچال ها ضروری است.
3- شرپا :راهنمایان كوهستان دارای مجوز از اداره ی توریسم كشور نپال كه تیم های صعود را در راه قلل منطقه همراهی می كنند.
4- خود حمایت : ابزار یا اتصالی كه صعود كوه نوردان در مسیرها را ایمن می كند.
5- گاما بگ : وسیله ی نجات مصدومان ارتفاع زده.
6- مراپیك : قله ای به ارتفاع6654 متر واقع در نپال كه در سال1379 توسط بانوان كوه نورد ایرانی صعود شد.